تبلیغات
شاهزاده ی آسمان - یاداشت تاریخی
شنبه 2 مرداد 1389

یاداشت تاریخی

   نوشته شده توسط: شاهزاده آسمانی    

یاداشت تاریخی :
 فردی بنام یدالله در جمعی نشسته بود ، ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد
و جماعت به او خندیدن ، یدالله بسیار خجالت کشید و از خدا خواست که او را
همچون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد
پس از هزار سال  از خواب بیدار شد  و چون احساس گرسنگی می کرد
به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد .
نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست
باید مال دوران یدالله گوزو باشد !


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر